تبليغاتX
دخترم عسل .
.

دخترم امیدم .خدا تو فرشته زیبا را در 27 خرداد 1387 ساعت 10:27 به ما داد و به زندگی ما شادی بخشیدی ما این وبلاگ را برایت می نویسیم تا روزی که بزرگ بشی و با قلم زیبای خودت خاطراتت را بنویسی آرزومند آرزوهایت (مامان و بابا)


خداوندا از تو ممنونم كه لذت مادر شدن را به من چشاندي واز تو مي خواهم همواره يارو ياور گل كوچك من باشي وهيچ گاه او را در هيچ يك از مراحل زندگي تنها نگذاري.
من هم رشد كردم تو از جنيني به نوزادي و از نوزادي به شيرخوارگي رسيدي و من از زن بودن و همسر بودن به مادر شدن و آسان نبود مادري كردن هرچند شيريني وجود تو هر سختي را كه پيش آمد از يادم برده است .كدام عشق ميتواند چنين معجزه اي داشته باشد . كدام محبت چشمانت را تا صبح باز نگاه ميدارد تا خداي نكرده تب فرزندت بالا نرود .اين چه نيرويي است كه هرچه ميدوي تمام نميشود .
تو رشد ميكني و جوان ميشوي و من پا به پاي تو پير ميشوم و چه سعادتي بهتر از اين كه در كنار تو و براي تو عمرم را سپري كنم .

ایمیل مدیر : m_haeri2000@yahoo.com




عسل از یکی یه دونه بودن در میاد

نوشته شده توسط مامان مریم-باباعلی رضادر تاریخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391

دوستای خوبم نترسید ما سر یکی بودن عسل به توافق صد در صد رسیدیم خاله مینا داره یه نی نی کوچولو برامون میاره که هنوز نیومده کلی برا عسل عزیز و هر چی که میبینه می خواد براش بخره ایشا الله نی نی مون به سلامتی به دنیا بیاد شاید فرجی هم بشه عسل هم از لوسی در بیاد

واما این روزای عسلی ۲ روز در هفته کلاس نقاشی میره که هفته گذشته اولین روزش بود و کلی استرس داشت ولی چون با امیر عرشیا دوستش بود فکر کنم خجالت می کشید بگه نمی رم اولین جلسه خیلی خوب بود طوری که همش می گفت کی دوباره کلاس دارم به قول خودش خانم معلم براش تکلیف داده بود که تو خونه رنگ کنه چند باری بهش گفتم عسل نقاشیتو رنگ نمی کنی می گفت حسش نیست به خانم معلم می گم نرسیدم همش خواب بودم با زور دو تا از نقاشیهاشو بغلش نشستم رنگ کردم ولی تر سیدم براش عادت بشه ولش کردم روزی که کلاس داشت موقع ناهار گفت می خوام رنگ کنم در حالی که  داشت قرمه سبزی می خورد همزمان نقاشیشم رنگ کرد وقتی دیدم هاج و واج موندم فکر کنم بدتر از این نمیشد رنگ کنه ولی به قول خودش اینم از تکلیفم خلاصه ساعت ۴ بردمش جلسه دوم که نیم ساعت بعد از کلاس اومد بیرون که خسته شدم کمرم خشک شد مامان الکی گفتم جیش دارم اومدم بیرون هر چی گفتم دوباره برو کلاس گفت دیگه نمی رم چون نمیزاره بیام بیرون خوشحالم بود که آخ جون تکلیف ندارم خونه که رسیدم میگه خانم بهم گفت زیاد خوب رنگ نکردی فقط دو تاش خوشگل رنگ کردی منم گفتم اون دوتا رو بابام رنگ کرده بعد فهمیدم خانمشون می خواسته صورتاشون رو رنگ کنه اینم دوست نداشته به قول خودش کلک زده

اینم از کلاس رفتن عسل بانوتا ببینیم فردا میاد کلاس یا نه منم اصلا نمیخوام زوری باشه که زده بشه ببینیم خودش چه تصمیمی می گیره

راستی از سال گذشته آرایشگاه نبرده بودمش هفته ژیش بردمش نهایت همکاری رو کرد ممنونم گلکم

راستی ۱۵ اردیبهشت با یه سری از دانش آموزهای قدیم بابام رفتیم جمشیدیه یکی از دوستام رو که ۱۲ سال بود ندیده بودم دیدیم روزخیلی خوبی بودچقدر روزها زود می گذرهخیلی گفتنی هست ولی به قول دختری حسش نیست






بابا ززر جون روزت مبارک

نوشته شده توسط مامان مریم-باباعلی رضادر تاریخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391

سپاسگزار معلمی هستم که اندیشیدن را به من آموخت ، نه اندیشه ها را و آن معلم پدرم بود دوستت داریم و به وجودت افتخار می کنیم                                                                           






خلاصه ای از سفر حج

نوشته شده توسط مامان مریم-باباعلی رضادر تاریخ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391

 ساعت 9 صبح پروازمون بود که باید 3 ساعت قبل از پرواز فرودگاه بودیم از کار اون روز چی بگم که تمام بشو نبود خلاصه ساعت 1 بود که خوابیدم و 5.30 به سمت فرودگاه رفتیم که دیدم هی وای من پرواز 2 ساعت تا خیر خورده و شده ساعت 11 دختر من این چند ساعت تو فرودگاه تا جایی که تونست شیطنت کرد طوری که نیم ساعت بعد از پرواز خوابید و جده که رسیدیم بیدار شد حدودا ساعت 3.30 بود که به جده رسیدیم و 2 ساعت تو جده کارهای فرودگاه طول کشیدو6 غروب بود که سوار اتوبوس شدیم به سمت مدینه خدا رو شکر هوای جده اصلا گرم نبود از جده تا مدینه حدودا 5 ساعت راه که واقعا خسته کننده بود ولی همین که به مدینه رسیدیم  و چون هتل نزدیک مسجدالنبی بود چشممون به مسجد پیامبر خورد تمام خستگی از تنمون بیرون شد باورم نمیشد یه بار دیگه قسمتم شده که به زیارت پیامبر و قبرستان بقیع بیام خدا قسمت همه بکنه حس خپلی خوبی تو مدینه 4 تا اتاق کنار هم اتاقهای ما بود که عسل دائما از این اتاق به اون اتاق می رفت صبح اولین روز اقامت با مامان و عمه و عسل راهی مسجد النبی شدیم خدای من این دختر من بود که تو 3 سال و 9 ماهگی قسمتش شد قدم به مسجد پیامبر بزاره اولین جرعه آب زمزم رو که خورد اشک بود که از چشمانم سرازیر شدنمی دونید که نماز خوندن اونجا چه حسی داره  سر اولین ناهار عسل یاد خاله ها افتاد و گفت جای خاله هام خالی واشک من و مامان رو درآورد.عسل   هر وقت که نماز می خوندیم با ما نماز می خوند چون روضه رضوان ساعتهای خاصی برای خانمها باز و به شدت شلوغ میشه خودم نتونستم عسل رو ببرم و با علی رضا یه روز از صبح تا ظهر اونجا بود تو مدینه چند فروشگاه هم رفتیم که همشون به عسل به قول خودشون هدیه می دادن و بنت جمیل می گفتن تا تونستم برا دخترم خرید کردم طوری که خودش به صدا در اومده بود می گفت مامان چقدر برا خرید می کنی و عربی میگفت شکرا 

با چشم به هم زدنی روزهای خوب مسجد النبی رو به اتمام بود ما قرار بود دوشنبه بریم مکه که یک روز به مدینه اضافه شد و ما موقع سال تحویل بین الحرمین بودیم یه سال تحویل به یاد ماندنی خیلی حس خوبی که موقع تحویل سال کنار قبرسنان بقیع و کنار مسجد پیامبر باشی و عزیزترین افراد خانوادت هم کنارت باشن فقط جای مینا و مژی خیلی خالی بودبعد از تحویل سال برای وداع به مسجد النبی رفتیم باورم نمیشد که اینقدر زود سپری شد ساعت 6 عصر به سمت مسجد شجره حر کت کردیم دختر مامان تو لباس احرام مثل یه فرشته شده بود بعد از خوندن نماز مغرب به سمت مکه حرکت کردیم عسل از شجره تا مکه خواب بود اول قرار بود که علی رضا به خاطرعسل فردا صبح اعمالش رو انجام بده ولی عسل چنان اشتیاقی برای دیدن خونه خدا و چرخیدن دور خونه خدا داشت که تصمیم گرفتیم عسل رو هم برای انجام اعمال ببریم ما 12 شب  به مکه رسیدیم و حدودا 1 بود که وارد مسجد الحرام شدیم بهترین حس رو داشتنم یه دستم تو دست مامانم بود یه دستم تو دست فرشته ای بود که اومده بودم به خدا بسپارمش تا همیشه مراقبش باشه به محض وارد شدن سجده کردیم وعسل رو دیدم که سجده کرده و زیر چشمی داره خونه خدا رو میبینه همون موقع گفت کی می ریم جلو می خوام دست بزنم به خونه خدا عسل مامان تو انجام اعمال ما رو همراهی کرد چه با پای پیاده چه بغل من یا علی رضا نمی دونید چه حالی داشتم ساعت 7 بود که رسیدیم هتل و عسل از شدت خستگی نمی تونست بخوابه فردا صبح از طرف کاروان به عسل جایزه دادن به خاطر حضورش وصبوریش

 تو مکه بیشتر اوقات با مامان و عمه می رفتیم خونه خدا و تا عسل به خاطر شرایط اظطرار مجبورمون نمی کرد نمی تونستیم دل بکنیم 3 باربا عسل خودمون رو به خونه خدا رسوندیم و 10 دقیقه ای دستون رو به خونه خدا گرفته بودیم عسل تا می تونست به قول خودش خونه خدا رو می بوسید و منم اشک شوق می ریختم که خدا این سعادت رو نصیبم کرده با عسل رفتیم هجر اسماعیل زیر ناودون طلا نماز خوندیم عسل فقط سوره توحید رو بلد بود و جالب که تو مدینه سوره حمد رو یاد گرفت ووالضالین رو هم کشیده میگه هر کی می دیدش ازش عکس می گرفت یه روز که 4 ساعتی مسجد الحرام بودیم بس که عربها گرفته بودن ماچش کرده بودن کلی بوی حنا گرفته بود از اول که می رفتیم بهش خوردنی می دادن تا لحظه آخر و جالب که همه رو هم قبول می کرد و می خورد از غذا های اونجا زیاد خوشش نمی یومد چند روز اول که اصلا برنجش رو نمی خورد می گفت یه جوری آخه برنج هندی بود بیشتر غذای بچم موز بود و بادوم چایی شیرین و ساندویج پنیر و گوجه و خیار هم می خورد اصلا دل کندن راحت نبود ولی چاره ای نبود وداع سختی بود ولی از خدا خواستم بازم این سعادت رو نصیبم کنه که با عزیزانم به این مکان مقدس بیاییم ژرواز بر گشتمون هم ۴ ساعت تاخیر داشت که از ساعت ۲ تو سالن اجتماعات بودیم و بچه ها همه کلافه شده بودن که علیرضا با یه ترفند همه بچه ها رو به ذوق آورد اونم بازی فوتبال با پرتقال بود که تونست بچه هارو سر گرم کنه وساعت ۸ حرکت کردیم و۹ صبح فرودگاه تهران بودیم خدا رو شکر که به سلامت رفتیم و برگشتیم به یاد همه دوستان بودم و اگه قابل بوده باشم برای همه دعا کردم و بهترینها رو از خدا براشون خواستم خدا قسمت همه دوستای خوبم بکنه که به این سفر برن الهی آمین

 فرودگاه تهران ۶ صبح

داخل هواپیما هنگام رفتن

خواب بعد از ناهار

ورود به مسجد النبی

یه روز غروب مسجد النبی

نماز مسجد النبی

سال تحویل در بین الحرمین

تحویل شدن سال

عکس در مدینه کنار سفره هفت سین

خروج از مدینه

مسجد شجره هنگام محرم شدن

در حین انجام اعمال حج

بعد از اعمال وحاجیه خانم شدن عسل

خواب فردای اعمال

کوچکترین نی نی کاروان با عسل

شب آخر مکه

هتل مکه

 

خروج از مکه

جده هنگام برگشت






لبیک اللهم لبیک ان الحمد والنعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک

نوشته شده توسط مامان مریم-باباعلی رضادر تاریخ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390
لبیک اللهم لبیک ان الحمد والنعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک

              حج از خود رستن و به خدا رسیدن است

 ما فردا عازم سفر حج هستیم از همه دوستان حلالیت می خوام واگه قابل باشم همه دوستان رو یاد می کنم پیشاپیش سال نو رو به همه عزیزان تبریک می گم و برای همه سالی خوب آرزومندم وخدا رو شکر میکنم که یک سال دیگه به سلامتی ودر کنار همسر مهربانم مامان و بایای عزیزم دختر عروسکم وخواهرها ی خوب وشوهر خواهرهای دوست داشتنیم رو سپری کردم خدایا به خاطر تمام دادهات شکر و خاطر تمام ندادهات هم شکر چون که حتما می دونم مصلحت این بوده ممنونم که یک سال دیگه به من فرصت دادی از بودن در کنار دخترم وهمسرم و خانواده ام لذت ببرم خدایا اولین آرزو بعد از دیدن مسجد الحرام سلامتی به امید سالی خوب همراه با سلامتی به امید دیدار






حاج خانم مامان

نوشته شده توسط مامان مریم-باباعلی رضادر تاریخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390





انواع روشهای خوابیدن پدر و مادر بعد از به دنیا اومدن بچه

نوشته شده توسط مامان مریم-باباعلی رضادر تاریخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390
 
 
این ایمیل برام اومده بود خیلی حال کردم
انواع روش های خوابیدن پدر و مادر بعد از بچه دارشدن ! ....




















 
 نخندید دیر یا زود داره ولی سوخت و سوز نداره





این روزای عسل

نوشته شده توسط مامان مریم-باباعلی رضادر تاریخ شنبه ششم اسفند 1390

این روزا خیلی سرمون شلوغ دختر مامان هم خیلی همکاری می کنه هفته گذشته مامان نظافت چی داشت این هفته هم خودمون داشتیم که گویا عسل خانم به این حرفه علاقه مند شدند و چند روزی هست که میگه من مثلا آقا عباسی هستم شیشه شور رو پر آز آب میکنه میره تو دستشویی خالی می کنه میگه جرم گیره

سوم اسفند با مامانم وبابام و عسل رفتیم واکسن زدیم دختر مامان خیلی خانمی هم آنفولانزا زدیم هم مننژیت که یکیش انصافا درد داشت ولی یه گریه کوچولو کردی دورت بگردم حاج خانم مامان

جمعه هم کلاس مکه بود که برا دختر سوال پیش اومده بود که مامان چرا به بابا و بابازز گفنتد پیش ما نشینند یه سوال دیگش این بود که اگه دور خونه خدا بچرخیم سرمون گیج نمیره مامانم براش لباس احرام دوخته وقتی می پوشه عین فرشته ها میشه این روزا حس خیلی خوبی دارم و خوشحالم که خدا ما رو دوباره دعوت کرده ویه موردی که شاید دیگه برامون تکرار نشه این که موقع سال تحویل تو لباس احرام هستیم ودر حال انجام مراسم حج خدایا مرسی!!!!!






در عجبم از این روزگار

نوشته شده توسط مامان مریم-باباعلی رضادر تاریخ دوشنبه دهم بهمن 1390

هر کار کردم خوابم نبرد  همش چهره غمگین پیرزن و پیر مردی که با هزارامید وآرزو اومده بودند شاید بتونند برای دوران پیری خودشون سر پناهی بخرند جلو چشمام بود امروز با عسل رفته بودیم مسکن دنبال مورد مناسب می گشتیم که اگه بشه خونه رو عوض کنیم خانم و آقایی با حدود سن ۷۰ سال اومدند برا خرید خونه آقای محترم املاک ازشون پرسید تا چقدر می تونه هزینه کنه بیچاره آقا گفت تا ۷۵ میلیون تومان آقای املاک حتی نکرد برای دلخوشی پیرمرد نگاهی به فایلش بندازه بایه لحن مسخره گفت با این قیمتها نداریم بیچاره پیرمرد که اگه فرض کنیم از ۲۰ سالگی هم کار کرده و این پول نتیجه ۵۰ سال کار کردنش وامیدواربود که لااقل بتونه خونه ای هر چند کوچک برای خودش و همسرش بگیره که نخواد سر پیری گردنش جلو یه جون ۲۰ ساله که از صدقه سر باباش که از .............وکلی آپارتمان داره و شده صاحبخونه آقا کج کنه وشاید که نه قطعا می تونه نتیجه ۵۰ سال کار کردن پیرمرد رو یه شبه بدست بیاره

نمی دونم فکر می کنم اون خانم و آقا هم امشب از غصه خوابشون نبرده و الان دارن فکر می کنند شاید اگه ۱۴۰ سال عمر کنند و قیمتها تکون نخوره و۷۵ میلیون دیگه پس انداز کنندبتونند یه خونه ۴۰ متری بگیرند خیلی دردآوره این یه نمونه کوچیک از بدبختیهای مردم که من دیدم کاش از ما بهترون هم ببیند

یه خبر دیگه هم این که عسل داره میشه هاج زنبور عسل بالاخره برنامه مکه ردیف شد و اگه خدا بخواد ۲۴ اسفند میریم خونه خدا آخرین باری که رفتیم سال ۸۴ بود و دخترم نبود خدا روشکر که یه بار دیگه هم خدا قسمتم کرد که با همسرم دخترم پدرم مادرم بریم پیشش البته به اتفاق پدر و مادر آقای همسر فقط جای خاله های عسل خیلی خیلی خالی

یه خبر مهم دیگه عسل دیگه سلام میکنه باور کنید خیلی مهم هر چند که بعد از سلام کردن شکایت میکنه که چرا اونا به من سلام نکردن

دیگه بگم دخترم خیلی ماه شده خواسته هاش عجیب و غریب شده دیروز ازمون سیم کارت می خواست تا سیم کارت موبایلو در نیاوردیم بهش ندادیم ولکن نبود امروز هم یه موبایل به قول خودش راستکی مثل باباززر می خواست






کادوی بابا

نوشته شده توسط مامان مریم-باباعلی رضادر تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390

دیشب که بابا اومد برا عسل یه کادو خریده بود نمی دونید که چقدر از دیدن این کادو خوشحال شد و می گفت ولی من دوست داشتم دو تا داشتم فکر نمی کنم هیچ کسی حدس بزنه که این کادو چی بوده که یه دختر ۳ سال و نیمه رو اینقدر خوشحال کرده یه flash memory  چهارگیگ بود که دختر با هیچ چی عوض نمی کنه 

ابزارهایpaint رو کامل یاد گرفته با wordکار میکنه backgroundرو عوض میکنه خلاصه کلی هنر داره عسل بانو






حرفهای عجیب دخترک و مشغول شدن فکر مامان

نوشته شده توسط مامان مریم-باباعلی رضادر تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390

امروز داشتیم با هم حرف می زدیم چند هفته ای هست که بدجور دلش نی نی کوچولو میخواد شاید بیشتر به خاطر اینه که مدتی قبل دوستم که یه دختر چهار ساله و یه پسر ۲ ساله داره اومدند خونمون و خانم کوچولوی من با وجود اینکه توصیفش برای بابایی این بود که هانا موهای هیراد رو می کشید هیراد موهای هانا رو می کشید ولی گویا ته دل بدش نیومده که یه فسقلی مثل خودش باشه که با هم آتیش بسوزونند خداییش هم همش مواضب نی نی بود به قول خودش نکنه آشغال از رو زمین برداره بخوره خلاصه وسط حرفی که داشتیم می زدیم میگه

عسل :مامان میشه الان حامله بشی یه نی نی برای من بیاری

 مامان : نه نمیشه

عسل: باشه به بابا می گم برام بیاره

مامان : دخترم باباها نمی تونند نی نی بیارن

عسل :خیلی هم می تونند مگه ندیدی تو فیلمم بابا منو بغل کرده داره از بیمارستان میاره

عصر دوباره اومده می گه مامان من میگم خاله مینا یه بچه بیاره من بچشو بر می دارم برا خودم دیگه یه بچه دارم لازم هم نیست بزرگ بشم شوهر کنم

چند روز گذشته منو از اتاق بیرون کرد که به قول خودش از بابا چند تا سوال بپرسه سوالهای عسل

بابا اگه یه نی نی برام بیارید اسباب بازیهامو می بره خونه خودش ؟

بابا مامان راست میگه اگه نی نی بیاد من دیگه نمی تونم کنار شما بخوابم؟

و هزار تا سوال دیگه که واقعا آدم می مونه چی بگه

شاید اگه ۲ سال پیش این روزها رو میدیدم واقعا یه نی نی براش میاوردم چون هم خودم گرم بچه بزرگ کردن بودم هم اختلاف سنشون کم بود ولی الان شرمنده دختر کوچولوم هستم برا همین از ته دل آرزو میکنم خدا به خاله های عسل دختر بده شاید روزی که ما نباشیم به درد هم بخورن






مطالب پیشین



Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by asal87
Design By : wWw.Theme-Designer.Com