امروز داشتیم با هم حرف می زدیم چند هفته ای هست که بدجور دلش نی نی کوچولو میخواد شاید بیشتر به خاطر اینه که مدتی قبل دوستم که یه دختر چهار ساله و یه پسر ۲ ساله داره اومدند خونمون و خانم کوچولوی من با وجود اینکه توصیفش برای بابایی این بود که هانا موهای هیراد رو می کشید هیراد موهای هانا رو می کشید ولی گویا ته دل بدش نیومده که یه فسقلی مثل خودش باشه که با هم آتیش بسوزونند خداییش هم همش مواضب نی نی بود به قول خودش نکنه آشغال از رو زمین برداره بخوره خلاصه وسط حرفی که داشتیم می زدیم میگه
عسل :مامان میشه الان حامله بشی یه نی نی برای من بیاری
مامان : نه نمیشه
عسل: باشه به بابا می گم برام بیاره
مامان : دخترم باباها نمی تونند نی نی بیارن
عسل :خیلی هم می تونند مگه ندیدی تو فیلمم بابا منو بغل کرده داره از بیمارستان میاره
عصر دوباره اومده می گه مامان من میگم خاله مینا یه بچه بیاره من بچشو بر می دارم برا خودم دیگه یه بچه دارم لازم هم نیست بزرگ بشم شوهر کنم
چند روز گذشته منو از اتاق بیرون کرد که به قول خودش از بابا چند تا سوال بپرسه سوالهای عسل
بابا اگه یه نی نی برام بیارید اسباب بازیهامو می بره خونه خودش ؟
بابا مامان راست میگه اگه نی نی بیاد من دیگه نمی تونم کنار شما بخوابم؟
و هزار تا سوال دیگه که واقعا آدم می مونه چی بگه
شاید اگه ۲ سال پیش این روزها رو میدیدم واقعا یه نی نی براش میاوردم چون هم خودم گرم بچه بزرگ کردن بودم هم اختلاف سنشون کم بود ولی الان شرمنده دختر کوچولوم هستم برا همین از ته دل آرزو میکنم خدا به خاله های عسل دختر بده شاید روزی که ما نباشیم به درد هم بخورن